حكيم زجاجى
181
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برانگيزم اينجاى و گردى چو خاك * جوابش چنين داد ، بىترس و باك كه گر آنچه گويى به جاى آورى * به يك سو نهى كينه و داورى تو را من خدا خوانم اى كامكار * نه حجاج يوسف ، نه مير ، آشكار به دو گفت حجاج كاى بىفروغ * بخوردى تو سوگندهاى دروغ شكستى همان بيعت مير من * ببينى كنون راى و تدبير من 150 به دژخيم خود گفت كاو را ببند * بينداز از پاى چون گوسپند بيفكند دژخيم دونش ز پاى * بپيچيد زى قبله رويش ز جاى سعيد سرافراز . . . گفت * دگربار حجاج زآن برشگفت به دژخيم گفتا كه رويش بتاب * چو بنهاد ريش و رخش بر تراب دومبار توحيد آهسته گفت * سيمبارش آواز شد در نهفت 155 بدانديش دژخيم دل پرگزند * سرش را ببريد چون گوسپند به توحيد بگشاد آن سر زبان * چنين مير اگر مير اى مرزبان سخن گفت او را به بانگ بلند * به خاك اندر افتاد . . . بدانديش حجاج ملعون زشت * سرافراز را ماه ذى حجه كشت نود سال هجرى و بر سر چهار * برآورد از آن نامبرده دمار 160 چهل روز خوش بود آن بدنشان * كه بد ننگ در جمع گردنكشان ز هجرت چو شد بر نود سال پنج * بر آن بدگهر تاختن كرد رنج نخفتى از آن رنج هرگز به شب * به روزش گرفتى ز ناگاه تب چو در خواب رفتى شب ، آن تيرهراى * بجستى سراسيمه بدرگ ز جاى همين گفتى آندم كه گشتى چو دود * مرا با سعيد نوآيين چه بود 165 كه آمد گريبان جانم گرفت * به دست بلا ناگهانم گرفت مرا مىكشد هر زمانى به روى * جز اين نيست با من ورا گفتوگوى به من گويد آن سرور دينپناه * چرا كشتهاى تو مرا بىگناه سعيد اندر آندم كه افتاده بود * تن و جان به دست قضا داده بود چنين گفت كاى كردگار بلند * تو دست و دل اين بداختر ببند 170 مسلط مكن بر كس او را دگر * ورا كن همينجاى پرخون جگر پس از وى دگر هيچكس را نكشت * شد از چرخ دون روزگارش درشت